تبليغاتX
گيتارولو‍‍ژي!

گيتارولو‍‍ژي!

هيچ گونه پيوستگي بين مطالب وجود نداره ! دنبال ارتباط نگردين!

شروعي دوباره !

خودموني!

سلام !

چندين ماهه كه از وبلاگ و دفترم دورم و فكرم نمياد تو انگشتام تا بعدش بشه لغت و جمله ! كاغذ همون كاغذ و قلم همون قلم ولي انگشتام عوض شدن ديگه كمتر ياراي نوشتن مي كنن ولي از ركود در اومدن ، ميدونم كه بهتر با قلم، بازي خواهند كرد . دوباره اومدم كه صميمي تر باشم حداقل با خودم ، ديگه نمي خوام كباده ي ادب رو بكشم ولي  لغت بازي هنوز كه هنوزه  دوست دارم ، ديگه واسه اينكه جملات بياين رو كاغذ فكرمو درگير نمي كنم ، ميخوام افسار كاغذو بگيرم دستم و سوارش شم !! مطالب قبلي رو پاك نكردم هر چند بعضي اشونو قبول دارم و بعضي اشونو نميدونم چرا نوشتم !! هدف دقيق وقتي وجود نداشته باشه يعني هيچ ! و الان كه مي خونمشون نميتونم جواب چرا رو پيدا كنم . اگر نقص نباشه ،كامل بودن مشخص نميشه . ادعاي كامل بودن نميكنم ولي مي دونم دوباره مثل اونا رو نخواهم نوشت .

اومدم كه دوباره شروع  كنم !

اومدم با زبوني ساده تر  ( نه جلف تر ) و يه نموره قاطي با طنز بگم فكرمو ، چون حالا آزاد ترم مي خوام انگشتامم آزاد باشن مثل بارون !

اومدم كه دوباره شروع كنم ( به زبونه آرشي سابق )

چندين ماه است كه نميدانم به كدامين دليل يا دليل ها ، دست به قلم و قلمدان نبرده و افكار خويش به تحرير در نياورده ام ولي هم اكنون خط مش جديدم را با افكاري مثني گونه آغاز خواهم كرد !

دنيا همان است و قلم همان ، ولي من ديگر آن نيستم كه منقطع و باالجبار قلم ، بينديشم گاهي طنازي تار و پود خواهد بود و گاه همدمم جديت و درد !

خواهم نوشت آن گونه كه فكرم بگويد ، نه آنگونه كه فكرشان مي خواهد !!

خواهم گفت از درد آنطور كه كشيده ام نه آنطور كه احساسش كرده اند !!

خواهم طنزيد آن گونه كه بخندم نه آنگونه دوست دارند بخندند !!

 اگر قصد بودن داريم بايد با محيط آنگونه كه مي خواهد برخورد كنيم، حداقل در سطوح افكار ! ولي اينجا مكان من است بي هيچ قيد و شرطي ، نه معادله است نه برخوردي ! پس آنطور كه مي خواهم مي گويم نه آنطور كه مي خواهند بشنوند ، خواه لذت ببرند خواه تنفر بورزند .

آمده ام كه دگر گونه بنويسم نه دگر گونه بينديشم !

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 0:40 AM  توسط ارش  | 

رقص غم

تهوع اعصاب

 

امشب غم ، تن پوش شيطاني به تن دارد .نهايت سعي خويش را دارد تا خود نماي كند در سالن ذهنم !

نمي دانم چرا و از كجا آمد ، فقط مي دانم كه با آن رقص مرگبارش و صداي جرس پاهاي خويش كه مي كوبد بر زمين ذهنم فقط مي خواهد تن مرا بلرزاند !

نمي دانم كيست و چه مي خواهد ولي ديگر لبريز تر از لبريز شده است كاسه ي صبرم باز مي كنم آن چتر منحوس ترس را تا دقايقي از تابش سياهش در امان باشم ولي ... ! مي لرزم آن چنان كه حتي هزارها بيد هم نلرزيدند . او همچنان مي رقصد !

عشوه اي هولناك و مخوف دارد . دستانش پر از تاريكي است انگار مي خواهد آنها را به من هديه دهد !!! همه چيز ساكت است حتي شهوت !

اميد به گوشه اي رفته و تن لرزانش سرد و سرد تر مي شود ، آري او دارد به تاريكي جان مي دهد ! و چه آسان جان مي دهد !  

غم ، لحظه اي مي پرد ، لحظه اي مي چرخد دیگر سرم گیج می رود بس که چرخید و در نهایت تهوع !

 مدام در گوشم مي گويد : تو امشب از آن مني! تو را خواهم برد به ژرفاي درونم! بوي گنديده ي ششهايش به مشامم مي رسد . هواي ذهنم آلوده است از نفس هاي سردش ! مي لرزم !

همه چيز تاريك است ، چراغها نور سياه مي ريزند بر چيدمان ذهنم ولي ....

او همچنان مي رقصد !

 

 

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 8:10 AM  توسط ارش  | 

صداي سكوت ثانيه ها !

عاشقي من در گرداب ثانيه ها مرده است . نمرد بلكه مدفون شد . در تابش سياه ترين دقيقه ها   سرخ و آتشين مي تابيد . چشم و نگاهش به ساعت سياه رنگ نبود روي عقربه ي سرخ رنگ ثانيه شمار صدا مي زد آري صدايش صداي سكوت ثانيه بود ولي افسوس كه صدايش در تيك تاك كردن بلند ساعت زندگي گم بود و همين طور گوشي براي شنيدن آن همه سكوت وجود نداشت .بي احتياج اعتناي ساعت مي خواند و مي خواند بعد از مدت ها گردش به دور خود .... ديگر سرخ و آتشين نمي تابيد باورکرد كه حضور كم رنگش در آن همه تاريكي هويدا نيست . باور كردكه حتي چشمي او را نخواهد ديد چه برسد به درك او توسط زمان ها !

تابشش رو به افول گذاشت ديگر در مقابل سياهي سنگين دقایق حتي ساكت هم نبود ديگر هيچ هم نبود ! از آن آتش سوزان سرخ  خاكستر ماند خاكستر هم با جاروي منطق از روي صفحه ي ساعت زندگي پاك شد و براي هميشه در گرداب زمان ها فرو رفت .......                                                          گذشت تا ساعت به خورشيد و دقيقه به نور مبدل گشت افسوس و صد افسوس كه ديگر حنجره اي نيست تا صداي دلنواز عشق را بر سكوي بلند سفيدي بسرايد ! و ديگر تابشي آتشين و سرخ حتي براي يك ثانيه تابيدن هم وجود ندارد چه برسد به تلالوء سرخ رنگ ابدي عشق !!! ساعت بي عقربه است ميدانم حساب زمان دشوار شده و تحمل دقایق ملال آور و ناله مستمندانه ي انتظار ملودي ابديت دارد ! ولي چه كنم كه عاشقي در گرداب ثانيه ها مدفون شد .

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 4:20 PM  توسط ارش  | 

پایانی برای آغاز جاودانگی

پایانی برای حسرت ها . دلتنگی ها . عاشق شدن ها . خرد شدن ها . مغرور شدن ها ....

آغازی برای همیشه بودن در هستی بیکران .....

آری از ازل بوده تا ابد ....

قوی ترین پیوند روح و جاودانگی و شکننده ترین راه ارتباط روح و ماده !

و آخرین اتفاق دنیایی انسان ها ... 

مرگ کلیدی برای ورود به ابدیت است !

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 3:4 PM  توسط ارش  | 

دیواری بلند !

در بیابان همیشگی خود به راه افتادم سرابی دیدم مثل همیشه ! پیش رفتم این بار مردی دیدم غمگین . زغمش پرسیدم هیچ صدایی سکوت مرگبارش را نشکست .... با اصرار من لب گشود !او تنها بود با خودش تنها بود خودش بود و خودش . برایم از تنهاییش چیزی نگفت غرور را چون بتی می پرستید ! سخن نمی گفت ولی نگاهش چرخ گردون را محکوم می کرد ستاره را بی فروغ می دانست و اشک را بی ارزش ! نور خورشید را به واسطه ی وجود خود می دانست ! دریا را آلوده شدنی و مرگ را دروغ می خواند عشق را چون مداد رنگی متنوع میدانست و عظمت هستی را به خاطر خود می دانست ولی ......... او نمیدانست خورشید بی او هم میماند مرگ همیشه حقیقت است و دریا آلوده شدنی نیست او آنقدر دیوار دلش را را بلند ساخته بود که هیچ پرتوی از انوار خورشید نمی توانست گلهای درخت احساسش را شکوفا کند او مانده بود در حیاط سرد خویش . همه بهار شدند و او زمستان باقی ماند ! خورشید حق دا شت او آنقدر به خویش و زیبا شدنش شوق داشت که دیگر خورشید را از یاد برده برده بود او نمی دانست زیبایی یعنی خورشید را در آغوش گرفتن زیبایی یعنی خاک بودن و او نمیدانست پس تنها بود ! چون انسانها پی زیبایی هستند و او هیچ نداشت . تنهای تنها بود ....

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 2:46 PM  توسط ارش  | 

کویری در دوردست درون !

چشمانم را تنگ و تنگ تر می کنم ولی چیزی جز سراب نیست . در آن دوردست ها بیابانی می بینم پر از تراکم تنهایی ! آری آن صحرای تنهایی من است ! روزی در آن صدای رقص شاپرک ها / پرواز قاصدک ها و تلالو باران بهاری می گفت : این زیبا مکان/دل عاشق است دلی پر از نور و امید ! به امید دیدار تو رود در آن جاری بود / خورشید در آن می تابید و پرنده زیبا بود / حیف چه تجربه ی کوتاهی !!!!!!!

با رفتنت بردی آن رود را / آن همه نور را /دیگر پرنده زیبا نبود و خورشید بی رحمانه چون شیطان می تابید و تبخیر می کرد اندک جرعه ای که از شراب عشقت بر کویر دلم باقی مانده بود .رقص شاپرک ها به پانتومیم مرگ و پرواز قاصدک ها به سقوط عشق در سیاه چال عقل مبدل گشته بود ....

گویی آسمان و زمین دیگر کودکشان را ( من ) دوست نداشتند و آن بهشت کوچ کرد از قلبم . از آن پس من در لغت نامه ی روح / پوچ و خالی معنا می شدم.

                                                                                                 ۱۹/۴/۸۶                           

+ نوشته شده در  86/04/29ساعت 6:28 PM  توسط ارش  | 

شبي در تابستان حياطم و درزمستان خيالم !

به نام او كه آفريد گل سرخ را تا وسيله باشد ميان عشاق براي حمل موهبتي به نام عشق ! همان عشقي كه در لحظه اي نگاه و ثانيه اي خيره شدن نهفته است. آه كه از هزار گل سرخ گويي هيچ كدام حامل عشق نخواهند شد مي مانم در تنهاييم تا گلي برويد به اميد روييدنش خيره خواهم ماند به خاك خشك ! چه انتظار زيبايي .
امشب تنهايي چون غباري آرام بر صفحه ي ذهنم نشست هر چه باد نوازشش كرد ذزه اي غبار كنار نرفت و غبار نشست و نشست و نشست .. هيچ نمانده سطحي صاف من ماندم و تنهايي !
در اين شب تابستان گويي صداها بادها نگاه طبيعت اشاره به تشويش دارد تكرار تكرار تكرار ...مي گويند فردا روزي خواهد بود چون ديروز و چون ماه و سال پيش و طبيعت همچنان پا بر جا و تخيل منجمد ولي او به من مي گويد اين شب رفتني است به قول هم قطارم "اين نيز بگذرد "
ستاره ها بي نياز خورشيد همچنان زنده اند مي گويند شايد فردا گلي برويد براي تو او را بچيند كسي كه تا آخر عمر ساقي عشق تو باشد يا اينكه ... يا اينكه فردا خاتمه اي باشد براي هميشه ! چه لحظه ي شگفتي آن لحظه كه بدرود مي گويي به انگور به پروانه آن لحظه كه به چشم حقارت به برگ نگاه مي كني و به انسان بودن افتخار مي كني . مي روي و ديگر هيچ برگشتي به دنياي نحس نيست دنيايي كه آجر آن فخر است و سيمان آن دروغ وتكبر آن لحظه آن لحظه ....
86/4/17



+ نوشته شده در  86/04/19ساعت 10:47 AM  توسط ارش  | 

و خدايي در پس رنگ ها

نميخواهم در جام قافيه شهد گفتار بريزم ودر پناه وزن حكم بطلان بدهم به حقيقت و در بازي حرف ها / در باغ كلمات هم بازي عشق يعني روح(معني و حقيقت) را گم كنم . ميروم از اين باغ كه درختاني سخنور و پوچ معني دارد ظاهري گمراه و هدفي باطل . مي خواهم برايت بگويم حرفي كه اول حرفش/ميان حرفش و آخرحرفش خداست آن كه به خار گل ميدهد و به گل خار / او در همين نزديك است در كنار من !! اوتنها گوشي است كه حرف دلم را مي شنود كاش او هم مي گفت و من گوش ميشدم . از خاك جسمي بنا كرد نامش نهاد انسان ! از درونش به او دميد با نگاهش شوري در او به پا كرد دست محبت به او كشيد و او زنده شد. براستي كه روح فرزند عشق الهي است !!!

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:51 AM  توسط ارش  | 

مرگ


در همين نزديكي است همين جا /نگاهي به دوردست خيال ميكنم آنجا نيز حضور دارد چه باشكوه !
به سراغ همه عالم ميرود ..مي گيرد قدرت از سنگ دلان مغرور اميدوار باش نوري وجود دارد و قاصدك همچنان مي رويد .
+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:50 AM  توسط ارش  | 

رفتن من !


رفتني مي خواهم از خالق قاصدك كه مقصدش اينگونه باشد: جايي را دوست دارم كه مردمش سياه را نوعي رنگ بدانند و به چشم نفرت ننگرندش. نفرت و كينه را لحظه اي خشمگين شدن بدانند و برانند آن را ز دل خشمگين شدن را فرزند بي حوصلگي بدانند و زندگي چون عسل ببينند بي حوصلگي را جگر گوشه ي تنهاي تشويش بدانند و تنهايي را فرصتي براي يافتن خويشتن! همه خود را بشناسند و بدانند خدايي هست ! خدايي عادل بي همتا .

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:50 AM  توسط ارش  | 

وصال

مي گو يند در آرزوي وصال بودن بودن شيرين تر از وصال است چه راست مي گويند/ خود قضاوت كن شبهاي دلهره آور عاشقي و دوري از معشوق زيباتر است يا با او بودن و از نور گفتن؟
در انتظار تخيل چون طفلي به به سرعت رشد مي كند /شاگرد عشق مي شود در وصال معشوق نمايان مي شود و تا آخر عمر مي ماند مديون اكسير عشق !!
+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:50 AM  توسط ارش  | 

معشوقي خيالي

به نام خالق قاصدك كه تنديس گر دل عشاق است
در كنار تو بودن سال و ماه در دل ثانيه اي مي گنجد و در نبودت ثانيه حكم سال دارد .نبودند تب وصال مي آورد و بودنت دلهره ي جدايي !
آن قدر به ثانيه خيره شدم كه ساعت خيال گم شدم سرگردان به دنبال ثانيه اي با تو بودن !!!
چون نوري پديدار گشتي روشن كردي كوره راههاي تاريك خيالم را . مردم عالم تو را نوري سپيد ديدند و من متحير ز ديد آنها .آري چشمانشان نداشت منشوري به سان چشمان من كه تو را برايم هويدا كرد زيباي آن همه رنگ چون پر طاووس بيرون كشيد مرا از شهر ثانيه ها !
ترسي در دلم جوانه زد رشد كرد و خبيثانه دلم را فرا گرفت شاخه دواند جسورانه با من حرف زد و گفت : اي نفس /اين همه رنگ چه آيد به عاشق دل باخته بترس از پر طاووس / كه عشق فقط با يك رنگي زنده است !
تيري از چشمانت به سوي دريچه ي قلبم رها شد به ساقه ي اصابت كرد/ ترس ريشه خشكاند . آن تير به قلبم گفت : اي دوست از سرورم عشق اينگونه پيغام دارم : " برايت يكرنگم اگر خانه ام باشي تا ابد !!

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:49 AM  توسط ارش  | 

تنها تكرار عاشقانه

وصف او گفتن تكراري است و بي ارزش به مثال آن است كه سخنوري مكارو چيره دست واعظ جمعي ساده دل باشد از عشق بگويد و از احساس ولي صداي ناله ي كودكي گرسنه را نشنود /كور شود چشمانش به هنگام ديدن ظلم ظالم به مظلوم . آري مادر را همه وصف كرده اند اين همه تشويش ملال آور است ولي بودن او احساس كردن حضورش چه تكرار شيريني است " تنها تكرار عاشقانه "
محبت مادر به فرزند طفيل عشق است و هر كه عشق به زبان آورد دروغ گو است . پس سخن كوتاه !
+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:49 AM  توسط ارش  |